فیلم شب یلدا قهوه ی تلخ زهره مار..... همه قورباغه شونو میبوسیدن پرنس میشد!ما قورباغه مونو بوسیدیم هیولای هفت سر شد!
هی !تا حالا تو سینما گریه کردی؟
همیشه سعی کردم جلو جمع خودمو کنترل کنم
رفیقی دارم که همیشه کم باهم وفت می گذرونیم ولی خوب! با هم رفتیم سینما ...از اول فیلم تا اخرشو گریه کردیم.فیلم خیلی گریه دار نبود حتی بعد دیدیم نظرمون درباره ی فیلم کاملن متفاوت بود ماهم روزهای خیلی غمگینی رو نمیگذروندیم ...
حالا فیلم چطور بود اینا یادم نیست ولی قطره های او گریهه یادمه...گرماشون ..رنج به معنای واقعی..و رفیقم!
١-چیزی که می خواستم در موردش بنویسمو پاک کردم کی حال داره الان تحلیل یا حتی یه نظر طولانی رو بخونه همه می خوان مینیمال !داستان کوتاه کوتاه!یا هایکو بخونن...
2-باید برم ماتیک های شادتری بخرم! همش قهوه ای که نمیشه همش رنگ زندگیم که نمیشه...تضاد قشنگتره...ادم یه جوری لبخند زدنش میاد که دندوناش معلوم میشه
عشق هایی که داشتم
شبیه هم بودند
آن ها خودشان نمی دانستند
اما منکه می دانستم
چون
من فقط شبیه خودم بودم.
دوست می داشتم زنانی را
آن ها هیچ فرقی با هم نداشتند
آن ها همدیگر را نمی شناختند
اما منکه می شناختم
چون همه ی آن ها را دوست می داشتم
زنانی هم که خیانت کردند
باز شبیه هم بودند
آن ها از زخم های من خبر نداشتند
اما من که خبر داشتم
چون
تنها کسی که همیشه زخم بر می داشت
من بودم.
عزیز نسین
هیچ کس اندازه ی ادم ،ادمو شگفت زده نمی کنه...تازه ادمی مثله من که این همه ادمای دوروبرش شگفت زده کردنش که حالا حالا ها از چیزی شگفت زده نمیشه...با این حال هنوز خودم می تونم این کارو بکنم!جالبه...اها...همین که این برام جالبه هم شگفت زده کننده است
١-پس معنیه جو گرفتن این بود!جو به معنای واقعی منو گرفته بود
2-فکر می کنم که دوست ندارم و فقط فکر میکنم که دوست دارم ولی وقت تحلیل دقیق تر ندارم باشه برای بعد
2-این روزها فقط اصرار میکنم اصرار اصرار اصرار...دارم همه چیزو میزارم برای بعد امیدوارم وقتی بعد شد چیزی مونده باشه...
همین چند وقت پیش برای اولین بار تو زندگیم خشونت و نفرت رو بدجوری تجربه کردم...چند وقتیه که گذشته ولی هنوزم حس جفتش زیر زبونمه
حکمت و ارث پدرم تفنگ قدیمی بود که فقط یک گلوله داشت .باید با همان یک گلوله حل می کردم اگر دیروز حل کرده بودم امروز نمی توانست اینقدر گستاخانه در چشمانم زل بزند در مقابل ،یک روح سرگرردان بود که در را می کوبید و التماس می کرد که اجازه بدهم در خانه اجدادی اش بچرخد . اگر خیلی رحم کنی حتی به برادرت بلاخره او کارت را خواهد ساخت ..همیشه سخت ترین ضربه را کسی می زند که بیشترین محبت را به او داشته ای. پدرم! پدرم میگفت حتی اگر جنگ هم بشود یا هر اتفاق دیگری، برای خانواده ی ما همین یک گلوله کافی است و می خندید با دهانی که انگارنداشت البته پدرم زمین و این عمارت را هم برای ما گذاشته بودولی هر دو می دانستیم که ارث اصلیش این تفنگ بود که از سفرش به یک کشور دور آورده بود روی دسته اش نوشته ای نداشت و خطوط درهم و برهمی مثل خطوط شرق دور داشت _یا من اینطور تصور می کردم_ موضوع مهم مارک یا نقش روی تفنگ نیست موضوع مهم برای یک تفنگ گلوله است . صدای تفنگ و فرمان تفنگ گلوله است .گلوله است که ثابت می کند مثل پدر حرف آخر را می زند _هر چقدر هم سالها تلاش کنی و هر چقدر هم حرف کشنده باشد_ آنقدر محکم است و تاثیرگذار که بقیه قبول می کنند و می ایستند و حالا نوبت من بود که حرف آخر را بزنم. من! برادر بزرگتر .ولی برای گفتن این حرف آخر فقط یک شانس بود پدر گفته بود اگر جنگ شود یا هر اتفاق دیگری،برای خانواده ما یک گلوله کافی است .تمام شهر را زیرو رو کرده بودم حتی کل کشور را ،به دوستان تاجرم سپرده بودم که کشورهایی که می روند را بگردند با هر قیمتی! ولی این تفنگ گلوله نمی خورد به جز آنچه که درونش بود.آن زمان برای شکار و تفریح مهم نبود.تفنگهای عالی برای شکار خریده بودم ولی برای یک برادر خائن که میتوانست گستاخانه هم نگاهت کند فقط تفنگ پدر لازم بود شمع داشت خاموش می شد انگار پیرمرد دست از سرم برنمیداشت می دانستم مرده ولی هنوز آنقدر تاثیر داشت تامو را برتنم سیخ کند ..می خندید :کلکت را می کند با فریاد گفتم او حتی نمی داند تفنگ کجاست اگر بداند هم در زندگیش تفنگ دست نگرفته با یک گلوله کاری نمی تواند بکند ولی او می خندید :ان گلوله فقط برای تو است حرامزاده ،میراث خور نالایق من!صدایش در کل خانه متروک مانده می پیچید ان گلوله به اسم تواست!برای من شنیدن حرفهای یک روح که فقط می توانست مو را بر تن آدم سیخ کند _آنهم به خاطر 50سال که وجودش بالای سرت بود_خیلی مهم نبود. پیرمرد نمی مرد در تمامی تولد ها یت بود نمی مرد لامصب!بعد از پنجاه سالگی هم مردنش دیگر فرقی نمی کرد چون دیگر بودنش با تو قاطی شده بود اینقدر با تو بود و اینقدر تو هر روز آرزوی مرگش را می کردی که نفرتش درونت از بین نمی رفت بعد از مرگش هم آرزوی مرگش را می کردی انگار نمرده بود و این فقط یک حیله بود مثل تمام کارهایش مثل قمار بازیهایش!پیرمرد قمار باز که هیچ کس تقلبی که می کرد را نمی توانست کشف کند او می گفت من خدای پوکر هستم پدرش هستم خودم خلقش کردم و همه جا رواج دادم پس چطوری می تواندبه خدایش _بعد در حالی که تلو تلو می خورد مست هم از شراب هم از شکست ناپذیری نگاه مملو از نفرت و تهوعی به تنها مسئله ننگین زندگی غرور آفرینش ،من و براردم می انداخت و ادامه می داد_ به پدرش خیانت کند همیشه در خدمت پدرش است!برای بیشتر داشتن و بیشتر بودن پدرش.
حالا دیگر نه آنقدر جوان بودم که به خاطر جمع شدن زیباترین زنانی که دیده بودی به دور او و نگاه کردنشان به او که گویی این پیرمرد خرفت یکی از الهه های یونان است ناراحت شوم و نه آنقدر فقیر که از قمار بازیهای پیرمرد که هرروز به ثروتش افزوده می کرد ولی بعدش با غرور در مقابلت می ایستاد و می گفت هر کس در این خانه دسترنج خودش را می خورد!دسترنج؟پوووف...چه کلمه ای!چه معناهای گرانبهایی را در خودش پنهان کرده برای این پیرمرد رذل.
من نمی توانستم این وضعیت را تحمل کنم یک بار که تازه با بانوی جوانی آشنا شده بودم در یکی از مهمانی های هر شب پدر وقتی این سخنرانی را کرد خونم به جوش آمد و میز قمار را برگرداندم و یک لحظه احساس افتخار کردم و چشمانم درخشید ولی پیرمرد آنقدر خندید که این حرکت افتخار آمیز من _که حتی داشتم در چشمان بانوی جوان هم می دیدمش_ تبدیل به یک کمدی احمقانه شد که تا آخر مهمانی _حتی آن بانوی جوان_ به آن می خندیدند .تمام شب صدای لذت بانوی جوان که کاملا تسلیم شیطان پیر شده بود در اتاق من شنیده میشد من تا صبح فقط به مردن پیرمرد فکر می کردم و فریادهای ناشی از ارضا شدن پیرمرد را می شنیدم.
هیچ وقت نمی توانستم اورا بکشم و آنموقع هم فکر نمی کردم شاید تقدیر گلوله او باشد به نظرم تفنگ هم نسبتی با او داشت و به او خیانت نمی کرد.مستاصل منتظر مرگش بودم و او نمی مرد هر شمع تولد آرزوی مرگ او بود تا تولد دیگر ولی وقتی مرد دیگر فرقی نمی کرد چون همش با من بود و این مرگ من بود.
نه من نه برادرم هیچ وقت عکس العملی در برابر او نشان نمی دادیم انگار مسخ بودیم خنده ها و تمسخر ما در میان جمع توسط پیرمرد هم باعث کاری نمیشد. از دید او من_و فقط من_ یک حرامزاده بودم که ارزش چیزی را نداشتم با تمام اینها بزرگتریم عکس العملم همان بود که بزرگترین کمدی شبهای تمام نشدنی مهمانی های پیرمرد شد.
من روی برادر بی خیال(حداقل در ظاهر) کوچکترم تاثیری نداشتم او کم صحبت می کرد و بی عرضه بود پیش پدر دست و پایش می لرزید از اول هم با رنگ و شعر و داشتان مشغول بود هر چند همش چرندیات از آب در می امد و باآن فقط می توانست دل پسرهای جوان رمانتیک را بدست بیاورد و در مقابل مهمانی های اشرافی پیرمرد مهمانی های عجیب خودش را داشت با تمام اینها پیرمرد فقط به من می گفت حرامزاده نه او! من ننگ پدر بودم پدر هم ننگ من بود. ولی برای من اولی خیلی دردناک و دومی خیلی خشمگینانه بود . حالا برادر نازک دل و شاعر مسلک که دلهای پسر جوان را می ربود و باعث میشد آنها با دختران وارد رقابت نابرابر شوند برادری که یکبار هم قدرت شوریدن بر من را نداشت باعث این خشم شده بود!
پیرمرد می گفت آن گلوله تقدیر توست حرامزاده! بلند می خندید حالا به او اثبات می کردم که من حرامزاده نیستم و آن گلوله هم تقدیر من نیست . من به خوبی با تفنگ آشنا بودم شکارچی خیلی خوبی بودم سرهای گوزن و گرازهای که در خانه آویخته بودم حتی یکبارهم موضوع مهمانی یا صحبت های آنها نشد برای پیرمرد ارزشی نداشتم و تلاشهایم بیهوده بود .
من شبیه او بودم محکم قد بلند مرد بودم چشمان ریز ولی دقیق پیرمرد همه اینها را می دید می گفت وقتی به تو نگاه میکنم انگار به آینه نگاه می کنم بعد می خندید ...حرامزاده
گاهی که مشروب می خورد گریه می کرد و من را مایه ننگ خودش و این زندگی می خواند
تفنگ را برداشتم در اتاق را با لگد باز کردم برادرم با چشمان وحشی اش مرا نگاه می کرد خیلی آرام پک دیگری به سیگارش زد (او استاد علفی جات بود)با جلیقه چرمی قهوه ای اش که فقط قسمتی از بدن عریانش را می پوشاند . در برابر او واقعا ایستادگی سخت بود
همیشه بازی شطرنج ما دونفر با یک نگاه نصفه میماند و با پدر از پله ها بالا می رفتند .هیچ وقت توجهی به من نداشتند که عاشقانه این برادر را دوست می داشتم.
حالا دیگر وقت تمام بود برادرم بدون توجه به من و تفنگ بلند شد و پرده ها را کنار کشید بین ما خیلی کم کلامی پیش می آمد ما با حرکت همدیگر را می فهمیدیم و او هیچ وقت حرکتی که من منتظرش بودم را نکرد . پیرمرد به من خندید با چشمان ریز وحشی اش نگاهم کرد چقدر منتظر بودم هر تولدت هربار منتظر چنین روزی بودم دستش را دور کمر برادرم انداخت نمی خواستم به طرفش کشیده شوم دست نیرومندی داشت به صورتش تف کردم پیرمرد با زبانش صورتش را لیسید هردو مرا نگاه می کردند هیچ حرفی نمی توانستم بزنم مثل همیشه من خارج از بازی بودم تفنگ را به سمت پیرمرد نشانه رفتم . برادرم می خندیدصدای پدرم از گلویش بیرون می آمد جلوی پدرم ایستاد لامذهب اورا جوری گول زده که این کار را می کند.
پیرمرد دستش روی کمرم بود ونوک انگشتانش را فشار میداد می دانست این کار را دوست دارم ولی کار از کار گذشته بود با اینکه پیرمرد پشت برادرم بود ولی من اورا میدیدم برادرم وقتی کاملا جلوی او می ایستاد انگار در استتار او قرار می گرفت و دیگر فرقی نداشت .نشانه گرفتم همانطور که گوزن یا گراز را برای او نشان می گرفتم همانطور که بهترین شکارچی بودم و همه اش فقط برای امروز بود.
صدای تیر عمارت بزرگ را پر کرد یک تیر و نه بیشتر با این حال انقدر صدا بلند بود که دورترین خانه های منطقه هم به وضوح شنیده بودند حتی کسانی هستند که می توانند شهادت بدهند صدای خنده ای را میشنیدند البته این برای ساکنین خرافاتی این منطقه عجیب نیست . وارث و پسر مرموزترین وعجیب ترین مرد این منطقه خودکشی کرد با تفنگ موروثی پدرش
عده ای معتقدند پسر دچار عذاب وجدان ناشی از این همه فساد در خانواده شد و به زندگی ننگین خود پایان داد .عده ای می گویند داستان عاشقانه ای در میان بوده و به خاطر دختر جوانی بوده.عده ای می گویند ورشکسته شده بوده ...
تنها چیز عجیب ،شکل خودکشی نبود که به این داستانها شاخ و برگ دهد بلکه صدایی بود که تقریبا همه خانه های نزدیک عمارت هر شب می شنیدند .صدای کوبیدن به در و التماسی که پسر به پدرش می کرد تا در را باز کند و بگذارد او داخل شود
گرمایی که پیشانیم را خیس می کرد شایسته اینهمه شک نبود!
موشکی که موشکافیم می کرد،
کافی نبود دیگر
شرمندگیت را دراوردی گذاشتی
می دانی از چه شکافهایی آب می خورد؟
ایستاده!
قاره پیمایانه پرتاب می شویم
کوچکتر به نظر میرسید
خیلی
از هر زاویه که بنگری
از اولش هم خوش شانس نبودیم ، سایه، تورا باتیر می زد!
شک
که از شکافهای مویم سر می خورد
وقتی به لبم می رسید دیگر شورش را دراورده بود،
دست خودم نبود
دستی شیاف شده از پنج سالگی که نفهمیدم چکارم می کرد.
1 2 3 ..ما همه ایستاده بودیم ، تابستانی که پدر تیر میکرد در دوازدهمینش
در ایستادگی همه ما
دوازده بار من افتاده بودم .
خون که امد گریه می کردم
من تیر دوازدهم ، نبودم تیری که شلیک شود از توی هفت تیر که قبل ازمرداد شد یا نه! دیگر تیر نیست خرداد مرداد مرده ای است ایستاده هاج و واج اهمیتت را نگاه می کند ..
اهمیت افتاده بود دستش را گرفتم بلند کرده بود...فرار می کرد ، من شلیک می شدم دورتادور دوازده ها از هفت تیر پدرم که بخورم به کسی و خون بیاید ،
مرا بارها،... بارها شلیک می کرد .
اهمیت را گرفتم از دوازده گذشتم .
دوازده که میشد خوابم نمی برد تا عقربه را نمی گرفتم.
عقربه ایستاده بود...
هوا گرم عرق بود
من کاشف اهمیت عرق وهوا بودم
.دیگر حواسم نیست میدویدم یا نه ! دستم را گرفت تا دوازده سالها بعدکه نه عادت گرفتن عقربه را داشتم نه
رابطه عرق و هوا ...
اهمیت و خون و عرق و پدر نشسته بودند دست تکان هم می دادند
که تیر بعدی به سرم زد که اینها نه خون داشت نه عرق نه گریه و اهمیتت هیچ اهیمتی ندارد ...
دوازده هیجانی ندارد نه صبح نه شب..نه صبح نه شب
_من طبق زندگی معمولم!! میان ماندن و رفتن بالا و پایین می روم..
برای همین بعد از مدتهابه اینجا که اینقدر خاک گرفته _که بنا به عادت معمول خاک ها رو پاک نمی کنم تا به گذشته توهینی نشود_ وارد می شوم .برای من جایی به قدر نشستن کافی است..بعد از مدتها باز من اینجا هستم لیوان بزرگ سرامیکی ام را بلند می کنم :سلام
-الان رفیق قدیمی ام به من گفت که سالگرد فروغ است. و من نمی دونم که چی بنویسم ...خواستم از شعرهای خودش بنویسم دیدم کار ابلهانه ای است. می خوام یه لیوان بزرگ چای با یه خورده مربا و سیگار به صدای فروغ گوش کنم کنار پنجره..ما هر چه را که باید از دست داده باشیم ،از دست داده ایم...ما بی چراغ به راه افتاده ایم..........چقدر باید پرداخت!
مطالب قدیمی تر »
